مادرم صدایم می كند
نفس پاشو
بیدار میشم به سمت پنجره میرم
برای دیدن كسی كه 20سال
هر روز صبح ها رو بادیدن اون شروع كردم حالا از ته قلب دوستش دارم
برام مهم نیست اگه این عشق یه طرفه باشه
مهم اینه كه از ته قلبم دوستش دارم
لباسم عوض می كنم  میرم بیرون
یه سر به آوا میزنم اون بهترین دوست منه البته خواهر عشقم سپهر هم هست
خونه ما تو یه باغ
باغی كه از بچگی تو اون با هم بزرگ شدیم
میرم خونه شون مامان سپهر زن خیلی مهربونی با مهربونی خاصی به من سلام میكنه
جوابش میدم میرم بالا به سمت اتاق آوا تو راه پله سپهر می بینم تو چشماش یه غم بزرگ
من نگاه اون خیلی خوب میشناسم آرم سلام می كنه سرش میندازه پایین میره
میرم پیش آوا سلام كردم جوابم داد بعد با عجله گفت واسه امشب می خواهی چی بپوشی
_مگه امشب چه خبر؟
_یعنی تو نمی دونی ؟
_چی؟
_هیچی امشب نامزدی سپهر !!!!!!!
واسه یه لحظه خشكم زد  نمی دونستم چی بگم
_هی نفس با توام
_ چیه ؟
-می خوای چی بپوشی نمیدونم جشن كجاست ؟كیا هستن ؟
_هیچكس نیست فقط خودمونیم
_پس یه لباس ساده
_نفس این دختره خیلی پرو باید حالش بگیریم
_خب بیا بریم خرید
_باشه پس حدود ساعت 4 میریم 
_باشه
از اونجا اومدم خیلی دلم گرفتی بود رفتم تو باغ می دونستم سپهر اونجا بود 
دیدمش چشماش قرمز شده بود فكركنم گریه كرده بود
تو چشماش نگاه كردم گفتم نامزدیت مبارك دیگه بی خبر نامزد میكنی
_به توچه
خیلی عصبانی بودم دیگه اختیارم دست خودم نبود
بهش گفتم دوست دارم



دوشنبه 21 فروردین 1391 | نظرات ()

زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...

مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید...

مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...

مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده...

مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی…

مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم…

مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت….

مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...

مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای…

مرد یعنی یک جرعه هوس،زن یعنی جام لبریز نفس…

و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم "مرد" ......

 و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم "عشـق''





شنبه 19 فروردین 1391 | نظرات ()